تبليغاتX
براي تفكر
صلوات ...


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در شنبه 14 فروردین1389 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


يا حسين مظلوم


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


در یک نظر سنجی طنز ولی با مسما از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:

سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

و کسی جوابی نداد… چون :

در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟

در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟

در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟

در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟

در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟

www.tanziran.com


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت


حکایت تبدیل ابله به نابغه

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادی مسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مرد عاقل گفت :مساله ای نیست ! ساده است ٬ وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن .

اگر کسی ادعا می کند که ” این آدم مقدس است “٬ فوری بگو ” نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬”

اگر کسی بگوید ” این کتابی معتبر است “٬ فوری بگو ” من خوانده و مطالعه کرده ام “٬ نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو ” مزخرف است !”٬

اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است ” راحت بگو ” این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد”. انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا.

بعد از هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : ” ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد . نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند . جه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! ”
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهی هستی !
تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :” چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس او باید ابله باشد.

www.tanziran.com


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت


از تهران تا قزوین چقدر راه است؟

 

 

روزی ساعد (نخست وزیر ایران در سال 1327 )از یکی از وزیران می پرسد:از این جا تا قزوین چقدر راه است؟                                                                                                                                      وزیر جواب می دهد: بیست فرسخ.                                                                                    

ساعد: از قزوین تا تهران چقدر؟

وزیر :فرقی نمی کند آن هم بیست فرسخ.

ساعد :شاید شوخی می کنید چطور می شود از قزوین تا تهران بیست فرسخ باشدو از تهران تا قزوین هم ؟ حالا من به شما ثابت می کنم که اشتباه می کنید ،از ماه رمضان تا محرم چند ماه است؟

وزیر: سه ماه.

ساعد:خیلی خوب ،از محرم تا رمضان چند ماه است؟

وزیر :نه ماه.

ساعد:حال همین طور ثابت می شود که از قزوین تا تهران هم به اندازه تهران تا قزوین نیست.

 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در یکشنبه 31 خرداد1388 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت


تو لیاقت بیش از این را نداری

 

 

 

در ساده زیستی مرحوم مدرس همین بس که ایشان در یک اتاق زندگی می کرد و در همان اتاق از شاه و گدا پذیرایی می نمود.روزی شخصی به مرحوم مدرس مراجعه کردو از ایشان درخواست سفارشی برای وزارت مالیه نمود . آن مرحوم فورا پشت یک کاغذ سیگار با مداد برای وزیر مالیه امریه صادر کرد.

نصرت الدوله که تازه وزیر دارایی رضاخان شده بود بارها از این نوع سفارش روی کاغذ سیگار به دستش رسیده بود .یک روز مودبانه نامه ای برای مدرس نوشت و تاسف خورد که چرا بایست در دستگاه ایشان کاغذ سفید پیدا نشود و بعد چند ورق کاغذ سفید ضمیمه نامه کرد و برای مرحوم مدرس فرستاد تا از آن پس برای نامه نوشتن استفاده شود .

این طعنه را مرحوم مدرس فهمید و دم نزد تا آن که یک روز دیگر باز در حضور عده ای آشنا،دوباره پشت کاغذ سیگار برای نصرت الدوله توصیه ای نوشت و سپس کاغذ های سفید او را همچنان دست نخورده برایش پس فرستاد و زیر یکی از آن ها نوشت : در دستگاه من کاغذ بزرگ و سفید پیدا می شود ولی تو لیاقت بیش از این را نداری. 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در یکشنبه 31 خرداد1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت


فرشته (داستان)

 

 

 

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد
دكتر گفت كیه در را شكستي! بيا تو..
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم ! و در حالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!
دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ٬ من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.
دختر گفت : ولي دكتر من نمي توانم . اگر شما نياييد او مي ميرد.
و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد٬ جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي؟
مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!

http://egtema-a.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در شنبه 30 خرداد1388 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


خوف و حزن دو مانع رسیدن به آرامش _ آرامش در قرآن

 

 

...  قل يا آيها الذين هادوا إن زعمتم أنکم أولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقين _ کساني که خيال ميکنيد اولياء خدا هستيد بياييد آرزوي موت کنيد اگر راست مي گوييد ، يعني اولياء خدا کساني هستند که آرزوي موت دارند ، بعد در سوره يونس خوانديم ألا إن اولياء الله لا خوف عليهم ولا هم يحزنون ، نگو که بشر اينقدر ميترسيد سر چي مي ترسيد سر اين نفسشون . الآن خيلي از اين پيرزن و پيرمردها و جوانها همه نگرانند ، براي چه چون نمي دونند مي خواهد چه بشه . يعني چه دارند ؟ جهل دارند و منشاء نگراني هم نفس بود . موت يعني تعطيل شدن نفس . لذا کساني که خدا بهشون توفيق موت داد از همه اينها راحت شدند ، گفتند مردم از هر چه مي خواهيد بترسيد ، بترسيد ولي از مردن نترسيد ، معلومه اگر کسي از مردن نترسد ديگه از هيچ چي نمي ترسد ، مردن يعني رفتن در بغل محمد و آل محمد .
شما همه مشتاق براي رفتن به کربلا چقدر مشتاقيد براي رفتن پيش قبر و ضريح امام حسين ، حالا اگه بخواهند با يک چيزي ببرند پيش خود امام حسين ، اون ديگه چقدر شوق مي آورد .
نقل کردند يک بنده خدايي متوسل شده بود به حضرت امير و به حضرت گفته بودند من را بياريد نجف همين تا رسيديم خواستيد جون من را بگيريد ، بگيريد . وقتي رسيده بود نجف ، دو سه روز بعد کم کم يک حالت لرزه و تب وبعد تب شديدتر ، يک دفعه يادش آمده بود ، به مولا چي گفته ، گفته بود سريع من را ببريد حرم ، وقتي آمده بود حرم گفته بود به مولا آقا من ديوانه شما چرا فورا حرف يک ديوانه را جدي مي گيريد ، شما همه حرفهاي من را ول کرديد همين يکي را گرفتيد ، خلاصه شروع کرده بود گريه و زاري که من هنوز آمادگي ندارم و من نمي تونم . نقل مي کنند يک ملک آمده بود سراغ اين آقا گفته بود چرا اميرالمؤمنين را پکر کردي؟ آقا مي خواست شما را ببرد تو بغل خودش شما از بغل علي فرار مي کنيد ،براتون مولا از خدا 30 سال عمر خواستند .
پس بايد بريم علم تحصيل کنيم تا نترسيم و آرامش بيايد .
قرآن کريم دنيا را به ظلمات تعبير کرده ،در زيارت حضرت رضا هم داريم که مي گوييم السلام عليک يا نور الله في ظلمات الارض ، دنيا تاريک است ، شب است . ولي آخرت روز است ، قرآن کريم در مورد قيمت همش گفته يوم القيامه ،يوم الحسره ، يوم التغابن ، هيچ جا نداريم که گفته باشد ليل القيامه ، پس دنيا شب و آخرت روز است .
شب تاريک است وتاريکي خود منشاء خوف مي شود و اگر بيفتيم در چاله باعث حزن مي شود ، در تاريکي ظلم هم از آدم سر ميزند يک وقت ممکن است پا روي کسي يا اشياء کسي بگذاريم ، نور که بياد اينها از بين مي رود ، العلم نور ، علم همه چيز را روشن مي کند .
حالا بنده سؤال ميکنم شما يک عمر در دانشگاه و جاهاي ديگر درس خوانديد ، آيا توانسته ايد وحشت و خوف و حزن و ظلم را از خود دور کنيد اگر دور شده اند بدونيد واقعا علم تحصيل کرده ايد ، البته اين بدان معني که اونها را کنار بگذاريم نيست چون براي تحصيل پول لازمه ، پول هم احتياج است .
قرآن کريم براي ده سيزده مورد گفته که اينها نه خوف دارند و نه حزن ، که اينها مطلقا آرامش دارند ، اينها کساني هستند که نگاه به آنها عبادت است . نيم خورده مؤمن چرا در آن شفاست ؟ چون مؤمن کسي است که آرامش دارد اصلا مؤمن يعني آدم آرام . شتابزدگي ها ، دلهره ها و دل واپسي ها همه از بين مي رود . فرمودند با همين ها هم رفيق بشويد ، مؤمنين سرعت دارند ولي عجله ندارند چون عجله مال نفس است ولي سرعت مال قلب ، سارعوا إلي مغفرة من ربکم . از اين به بعد بدونيد آنچه در قرآن کريم اعتبار دارد قلب است نفس اعتبار ندارد . سه جاي قرآن خداوند فرموده اين نفس بايد بميرد ، کل نفس ذائقةالموت ، پس چرا گفتند بريد بشناسيدش؟ چون بتونيد راحت از آن بگذريد ، اون اولياء که ازش گذشتند و  پرده ها را از روي نفس کنار زدند و به عمق نفس که راه پيدا کردند ، ديدند نفس ميگويد أنا الله ، نفس ادعاي خدايي دارد ، چون اين الوهيت در ذات نفس وجود دارد خداي متعال هم اصرار دارد که الا و بالله بايد اين نفس تقديم بشود به محضر خدا ، بايد تعطيل بشود .
http://hob.blogfa.com/cat-29.aspx


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


فقط او ...

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. 
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ 

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانی است

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها ، همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتطرند...

فروغ فرخ زاد


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


همسفر حج


مردی از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای‏ امام صادق تعريف می‏كردمخصوصا

يكی از همسفران خويش را بسيار می‏ستود كه ، چه مرد بزرگواری بود ، ما به معيت همچو مرد شريفی مفتخر

بوديم . 

يكسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همينكه در منزلی فرود می‏آمديم او فورا به گوشه‏ای می‏رفت ، و سجاده

خويش را پهن می‏كرد ، و به طاعت و عبادت‏ خويش مشغول می‏شد . 

امام : " پس چه كسی كارهای او را انجام می‏داد ؟ و كه حيوان او را تيمار می‏كرد ؟ " 

- البته افتخار اين كارها با ما بود . او فقط به كارهای مقدس خويش‏ مشغول بود و كاری به اين كارها نداشت . 

- " بنابر اين همه شما از او برتر بوده‏ايد " .



 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در جمعه 14 فروردین1388 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


ما و نادانيمان

 

 

روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت...

فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد:

او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم...

و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت،
ندايي آسماني فرمود:

با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند!

کبوتر گفت:
لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام، تو آن را از من گرفتي، اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟

آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست.
سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت...

آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود :

ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي...
کبوتر خيره در كار خداي خود ماند!

.......................................................................

نداي آسماني اضافه كرد:
چه بسيار بلاهايي که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!؟
اشک در ديدگان کبوتر نشسته بود
و ناگاه صداي هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...

 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در شنبه 8 فروردین1388 ساعت 0:56 موضوع | لینک ثابت


لطفا ناشنوا باشيد .

 

 

قدرت كلمات
...........................................

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند، بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند، اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد...

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد...

اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد، بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد


........................................................

وقتی از گودال بیرون آمد،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند :
مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند...

 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در شنبه 8 فروردین1388 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت


نوروز

 

هرروزتان نوروز  نوروزتان پیروز

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت


آرامش

 

 

 

آرامش

پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

 

gol-sorkh-man.blogfa.com


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت


چند نکته در باب سال نو

نکته اول                                                                                                                         

  سال هشتادو هشت بنابر یک سنت قدیمی سال گاو است

نکته دوم

  خصلت معتبر گاو بی خیالی است

نکته سوم

   امیدواریم سال گاوتان سال بی خیالی نباشد

نکته چهارم

   امیدواریم سالتام به کلی چیزی از گاو به ارث نبرده باشد

نکته پنجم

   البته گاو خصلت های خوبی هم دارد

نکته ششم

  البته خوبی هایش هم چنگی به دل نمی زنند

نکته هفتم

  به هر حال سال نویتان مبارک

 

 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت


سفید بخت ترین عروس دنیا

در هر کوی و برزن، تنها نام او بر سر زبانها می چرخید. هر کجا سخن از راستی و پاکی بود نام او آذین زبانها می شد.                                                                                                                 

آقای مدینه بود با اینکه مال ومکنتی نداشت.با بردگان همانگونه رفتار می کرد که با آزادگان.    

آوازه درستکاری و امانتداریش تا سرای با شکوه خدیجه، پرشوکت ترین و غنی ترین زن آن روز مکه، رسیده بود.                                                                                                                

بانوی ثروتمند مکه آن روز در سرای خویش با دانشمندی یهودی گرم گفتگو بود که ناگهان ان جوان خوشنام شهر از میان کوچه گذشت.                                                                               

دانشمند یهودی لحظه ای تامل کرد آنگاه رو به خدیجه کرد و گفت:                                           

این جوان را که دیدیخاتم پیامبران خواهد بود. براستی چه نیکبخت است بانویی که شریک زندگانی او گردد.                                                                                                               

کلام آن روز ان دانشمند یهودی ناخواسته شعله ای در خرمن جان خدیجه افکنده بود.                      

بانوی خردمند و با سیاست مکه از ان روز به بعد همواره فرصتی را می پایید تا درستی و راستی این جوان را خود محک زند.                                                                                                         

یک از همین روزها خدمتکار خویش را فراخواند و برای محمد پیغامی فرستاد.                                    

"کاروان تجاری من هم اکنون عازم شام است.ایا مایلید این کاروان را همراهی کنید"...                   

اینک کاروان با سودی سرشار به مکه بازگشته و محمد از این ازمون سرافراز بیرون آمده است.               

میسره، خادم خدیجه، وقایع سفر را مو به مو برای خدیجه گزارش می کند:                               

   ...در بین راه نزدیک صومعه راهبی اتراق کردیم.                                                                 

محمد، سرپرست كاروان به سوی درختی در همان نزدیكی رفت تا در سایه سارآن اندکی بیاساید.

نسطورا،راهب صومعه، تا چشمش بر این منظره افتاد سراسیمه جلو آمد و با تحیر پرسید:              

-این شخص چه كسی است كه زیر این درخت آرمیده است؟                                                          

- مردی از قریش است، از اهل حرم.                                                                                          

- به خدا قسم تا كنون جز پیامبران خدا احدی در سایه این درخت قرار نگرفته است!!                        

گزارش مسرت بخش میسره طوفانی سترگ در دل خدیجه به پا کرد چندانکه به سرعت نزد عموی

خویش،ورقة بن نوفل، که آدمی دانا واهل مطالعه بود رفت و آنچه شنیده بود برای او باز گفت.                

- اگر اینگونه باشد که تو می گویی محمد باید همان پیامبر موعود باشد، و من اوصاف بسیاری از او در

کتابها خوانده ام. (سیره ابن‏هشام، ج1، ص203)                                                                      

خدیجه دیگر یقین داشت که محمد، همان مرد ایده آل زندگی اوست.                                          

آری! آن جوان عرب ناخواسته سراسر قلب او را تسخیر کرده و خواب و قرار رااز او ربوده بود.                 

زن مدتها با خود می اندیشید تا چگونه خواسته قلبی خود را با او در میان بگذارد.                       

اما بالاخره راهی یافت تا آن راز سر به مهر را بر آفتاب افکند؛ تصمیمی سرنوشت ساز گرفت که بنا بر

پیش گویی آن راهب نصرانی مسیر زندگی اش را عوض می کرد و او را براوج قله فضیلت و خوشبختی

می نشاند.                                                                                                                    

کسی را فرستاد و محمد را نزد خود فراخواند.                                                                         

اینک محمد روبروی اوست.                                                                                                   

سکوت برای لحظاتی، تنها حرفی بود که میان ان دو رد و بدل شد.                                                  

و خدیجه بالاخره قفل زبان را گشود:                                                                                          

- من برای شما همسری برگزیده انم.                                                                                        

- همسر! آیا او را می شناسم؟- آری!                                                                                        

- مایلم بدانم او کیست؟                                                                                                         

با حجب و حیا در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود گفت:                                                             

- او خدیجه کنیز شماست.                                                                                                

فردای آن روز، ورقة بن نوفل، عموی خویجه، بین زمزم و مقام ابراهیم ایستاد و فریاد براورد:                   

- ای مردم عرب! خدیجه بانوی ثروتمند مکه اینک شما را گواه گرفته است بر این كه او خود و اموالش،

بردگان، كنیزان و خادمان درگاهش، و ستوران وچهار پایان و ....همه و همه مهریه و هدایای او برای برای

همسرش، محمد امین است، و این همه نیست مگر برای تجلیل از محمد و نیزمحبت خدیجه نسبت به او.                                                                                                                                     

در تمام عرب کسی سراغ نداشت که زنی مهری اش را به همتای زندگیش هدیه کند.                     

گزارش مسرت بخش میسره طوفانی سترگ در دل خدیجه به پا کرد چندانکه به سرعت نزد عموی

خویش،ورقة بن نوفل، که آدمی دانا واهل مطالعه بود رفت و آنچه شنیده بود برای او باز گفت.                

و طبیعی بود که ابوجهل از روی حسادت در میان مردم فریاد برآورد که:هان اى مردم عرب! آنچه من و شما

تا کنون دیده ایم این است كه مردان مهریه زنان را می پردازند و نه برعکس؛ اما امروز خلاف آن را می شنویم.                                                                                                                               

و ابوطالب، عموی پیامبر(ص) چه نیکو پاسخش را گفته بود که:                                            

"چه می گویی ای بی خرد .                                                                                                     

به جوانمردی چون محمد هم دختر می دهند هم مهریه اش را؛ اما به مرد کم خردی چون تو، (دختر که

نمی دهند هیچ)  اگر هدیه هم دهی از تو نمی پذیرند."(بنگرید به: فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت)  

خطبه عقد در خانه خدیجه خوانده شد در حالیکه ابوطالب در میان خطبه می گفت:                     

«محمد برادر زاده من است كه اگر مقامش با هر فردى از قریش سنجیده شود، از او برتر می آید.»     آری!

آن شب، ملکه حجاز در حالیکه خود را سفید بخت ترین عروس همه تاریخ می دانست از باشکوهترین

سرای آن دیار به سوی خانه ای گلین گام بر می داشت؛ اما نه با شاهزادگان یمنی که با یتیمی فقیر نواز که اگر چه در زمین خاکی تاج و تختی نداشت

اما عرش خدا در دستان او بود.

 نگارش و تنظیم برای تبیان: شکوری؛ کارشناس دین و اندیشه

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


یه نوع حیله دیگر شیطان

 

 

آيا ميدانيد شيطان گرگ انسان است؟

آيا ميدانيد گرگ ، گوسفندان كناره گير ودور افتاده را مي ربايد ؟ بنابراين عاقل كسي است كه از تك روي دوري كند .

 آياميدانيد شيطان انسان را اينگونه فريب ميدهد كه خواندن نماز جماعت ريا وخودنمايي است .

حضرت محمد ( ص ) فرمودند :

به واسطه ي ترس از ريا كار نيك را ترك نكن ."

                                                                                                 منبع : جلوه های نجات .

راستی راستی این شیطان چه حیله هایی میزنه و ما حسش نمیکنیم

تازه به اسم دینداری ازش استقبالم میکنیم.

در هر حال از این به بعد باید بیشتر مواظب باشیم و اینکه زیادم ناراحت نباشیم چون ما خدا رو داریم .

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


کمی تا قسمتی جدی

اصلا قصد توهین به قشر یا شغل خاصی رو نداریم. اما این مطلب با کمی اغراق نشون‌دهنده وضعیت بسیاری از شغل‌های ایران هستش. شما به دیده طنز ببینید...     

 

 

مهندس افغانی
درآمد روزانه برو آخر برج 20 تا 25 هزار تومان
کارکرد روزانه 8 تا 10 ساعت 6 تا 8 ساعت
ساعت خواب 4 تا 6 ساعت 10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر
فاصله منزل تا محل کار 10 تا 50 کیلومتر 5 تا 20 متر
درآمد ماهانه 250 تا 400 هزار تومان 500 تا 750 هزار تومان
مالیات هرچی زور دولت برسه هاااا؟!!
بیمه 40 تا 80 هزار تومان ای بابا!!
میزان تحصیلات 16 تا 20 سال تحصیلات چیه؟!!
وسیله کار مغز + خودکار بیک + زبان کلنگ + فرغون
امید به زندگی 40 تا 50 سال 120 سال

www.efs.pib.ir

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در جمعه 9 اسفند1387 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت


یا غریب الغربا

سلام

ای کاش ماهم یه کبوتری بودیم که فقط میومدیم و دور گنبدت می چرخیدیم اما از بس بدیم اندازه اون کبوتر هم ارزش نداریم

می دونیم هر کاری دلمون می خواد می کنیم اونوقت میایم  پیشت می گیم

ولش کن فقط اینقدر بگم که ما اشرف مخلوقاتیم

می گن یه روز یکی رفت مشهد گفت یا امام رضا قوربون فرق شکافتت

قوربون دستای بریدت

قوربون سر بریدت

پس کی ظهور می کنی؟

حالا شده قضیه ی ماها که هنوزامامون روز خوب نشناختیم

 

 


 

نوشته شده توسط دو دانش آموز در چهارشنبه 7 اسفند1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت